خرید بک لینک

انسان.داخلی.شب

عصری خیلی اتفاقی از پیج یه دوست مشترک پرت شدم به پیج یه دوست، عشق و یه همکلاسی قدیمی.

عشق قدیمی

کسی که قرار بود یه آینده ای باهم داشته باشیم از سه سال پیش که من تصمیمم رو گرفتم و دیگه هرچی بینمون بود تموم شد قرار بر این شد که مثلا دوست و رفیق هم باقی بمونیم فقط اون رابطه احساسیه نباشه بینمون و قرار بر این شد که تو هیچ کجا همدیگه رو بلاک نکنیم تا بتونیم از هم خبر بگیریم، یه جور جدایی متمدنانه(:

اما خب من چون میدونستم نمیشه دوست معمولی بمونیم سراغی ازش نگرفتم و در جواب سراغ گرفتنای اون خیلی معمولی برخورد کردم و این رابطه به فراموشی رفت و الان که الانه به گذشته پبوسته.

تو پیج شخصیش هیچی دست نخورده بود چیزی توش اضافه نشده بود فقط یه خورده عکسای مشترک پاک شده بودن و اینکه کامنت ها همه از دم بسته بودن.

عکس پروفایلش تو هیچ کدوم از اپلیکیشنا عوض نشده بود و همه شون عکسایی بودن که وقتی با من بود گذاشته بود.

رفتم تو پیج کاریش و آخرین پستش رو دیدم بزرگترین کلینیک رو توی شهر محل کارش افتتاح کرده بود از پیشرفتش خوشحال شدم اما چیزی که خالی بود اسم من و تخصص من بود.

اون موقع ها قرار گذاشته بودیم باهم یه کلینیک بزنیم من تخصص خودمو کار کنم اونم تخصص خودشو و باهم اون کلینیک و جلو ببریم حتی برنامه ریزی کرده بودیم راجع به اینکه چه جوری جلوی بیمارا لو ندیم رابطه مونو و...

با دیدن پستش همه ی اون خاطرات تو ذهنم مرور شد و صفحه گوشی رو بستم چای خوردم و چند دقیقه فکر کردم به رابطه ی گذشته م به آدمی که باهاش بودم و آینده ای که باهم برنامه ریزی کرده بودیم میدونستم اگه بخوام با اون بمونم و آینده تشکیل بدم باید قید وطنمو میزدم و دور از خانه و خانواده میرفتم اون جاهای دور دور و الان از اینکه همچنان تو همون شهر مونده و کلینیک زده یه بار دیگه مطمئن شدم که خوب کاری کردم ازش جدا شدم.

خیلی تمرکز کردم که یادم بیاد وقتی باهاش بودم چه حسی داشتم، هرچقدر فکر کردم و عمیق شدم حسی که برام از همه پررنگ تر بود تنهایی بود.

مخصوصا الان که بعد از 8 سال دوری از خانواده تازه دارم مزه ی بودن با خانواده رو میچشم و میدونم هیچ موفقیتی و هیچ عشقی ارزش دوری و از دست دادن خانواده رو نداره.

خوشحالم که بعد گذشت 2 سال تونستم وارد رابطه ای بشم که برای داشتنش مجبور نیستم قید خانواده مو بزنم و میتونم هم عشق هم خانواده رو کنار هم داشته باشم.

خوشحالم از تصمیم گذشته م و خوشحالم که تو گذشته هم آدم عاشق پیشه ای بودم هم آدم عاقل.

برچسب: نویسنده: پندار بختیاری تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 13:40

صفحه بندی