خرید بک لینک

انسان.داخلی.شب

حالم واقعا بده، معلوم نیست درونم داره چی میگذره خودمم نمیدونم.

حالم

همه ش حس میکنم مسئولیتام زیاده، همیشه باید نگران یه چیزی باشم، دیروز ظهر که نوشته ها پست قبلی رو نوشتم حالم خیلی بد بود با گریه کردن خوابم برد، ساعت6 با صدای زنگ خونه بیدار سدم و برام دوتا مهمون از راه دور اومد، بی خبر اومدن که منو سوپرایز کنن و واقعا سوپرایز شدم و بسیار خوشحال.

اصلا یادم نبود که ظهر با چه حال بدی خوابم برده بود.

دگه تا نیمه های شب گفتیم و خندیدیم و دیدنی کردیم و من حالم خوب بود.

صبح که بیدار شدم بازم حالم خوب بود چون مهمونا بودن.

تا نزدیکای ظهر مشغول کارای مقاله م بودم یه تماس تلفنی داشتم و بعد اون بهم ریختم.

فکر میکنم خیلی بدبختم.

ظهر مامانم زنگ خونه رو زد اومد، سلام و احوال پرسی کردیم مامانم گفت خوبی؟

همین یه جمله سوالی باعث شد که من اشکام باسرعت سرازیر بشن بغلش کردم و گریه کردم گفتم مامان دعا کن بمیرم.

مامانم میپرسه چته مادر؟ میگم نمیدونم.

میگه آخه مگه میشه ندونی بعد آرزوی مرگ بکنی؟

هنوز در حال پرس و جو بود که مهمونام از بیرون رسیدن و من سریع‌تر اشکام و پاک کردم و نقاب خنده رو زدم رو صورتم و به معاشرت ادامه دادم.

اما مامانم همچنان هی نگام میکرد و میخواست ببینه حالم چطوریه.

اما میخوام بگم حالم بده مامان جون، دعا کن دختر کوچولوت بمیره.

برچسب: نویسنده: پندار بختیاری تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 13:40

صفحه بندی